
u200bu200bu200bu200bu200bu200bu200bu200bu200bu200bشیروع داستان رفتم بالا به اتاق بابام رسیدم در رو با پا زدم رفت کنار (وجی :وا چه وحشی /من :ساکت تو خودت وحشی هستی )من : سلام بر پدر گوگولی خود خودم شطولی پدر خوفممممم بابام :یا خدااااااا دختر تو آخرش سکام میدی یه ساعته هم که نیومدی شرکتتتتتتت بعدم مگه نگفتم در رو اونطوری باز نکن عین یه خانم متشخص باز کن دبگهههههههههه از بس بهت گفتم آدم باش نشدی کهههههمن:ببخشید بابا یادم میمونه(چشماش رو گربه ای میکنه و رو شو برمیگردونه )بابا :با صدا...
ادامه مطلب
شروع داستان: 3 2 1 شروعدر رو بستم عجیبه بابا صورتش رو شیطانی کرد ...
ادامه مطلب